تبليغاتX
منزل جانان

منزل جانان

بی عشق حواسم به گل گلدون نیست

 

 باید که شبی چشم تو را قاب بگیرم         یک بوسه از این پنجره در خواب بگیرم

 نه! پنجره نه! چشم تو کندوی عسل         تا یک شیشه غزل از عسل ناب بگیرم

 بیدار شوی من بغل دست تو باشم          بی تاب شوم پیش دلت تاب بگیرم

 ماهی بشوی سر بخوری بعد تو را من     قلاب بیاندازم و از آب بگیرم

 سرکش تر از آنم که تصور کنی اما         عشق است اگر نور ز مهتاب بگیرم

+نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت0:31توسط امید | |

 

ایینه ترین نام مرامی خواند

اغازوسرانجام مرا می خواند

اوکیست که درمست ترین ثانیه ها

باخوبترین نام مرامی خواند

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت0:26توسط امید | |

 

گرنیم شبی مست درآغوش من افتد

چندان به لبش بوسه زنم کزسخن افتد.

+نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت4:2توسط امید | |

کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را
کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

چشمم به صد مجاهده آیینه‌ساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را

بالای خود در آینه‌ی چشم من ببین
تا با خبر زعالم بالا کنم تو را

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله‌گاه ممن و ترسا کنم تو را

خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یک‌جا فدای قامت رعنا کنم تو را

زیبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را

با خیل غمزه گر به واثاقم گذر کنی
میر سپاه شاه صف‌آرا کنم تو را

جم دستگاه ناصردین شاه تاجور
کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را

شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفت
زیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را                         ( فروغی بسطامی)

+نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت1:11توسط امید | |

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی

مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی

مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

+نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت1:7توسط امید | |

حال من دست خودم نیست
دیگه آروم نمی گیرم
دلم از کسی گرفته
که می خوام براش بمیرم
باز سرنوشتو انتهای آشنایی
باز لحظه های غم انگیز جدایی
باز لحظه های ناگزیر دل بریدن
بازم اول راهو حس تلخ نرسیدن
پای دنیای تو موندم
مثل عاشقای عالم
تا منو ببخشی آخر
تا دلت بسوزه کم کم
مثل آیینه روبرومه
حس با تو بودن من
دارم از دست تو میرم
عاشقی کن منو نشکن .... منو نشکن
باز سرنوشتو انتهای آشنایی
باز لحظه های غم انگیز جدایی
باز لحظه های ناگزیر دل بریدن
بازم اول راهو حس تلخ نرسیدن.....................................

+نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت0:43توسط امید | |

 
آدم تو زندگيش فقط يه بار عاشق ميشه ... اگه حتي به دو بار كشيد ... !اون عشق نيست ... آدم وقتي عاشق شد ... حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره ... ! اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست ... آدم وقتي عاشق شد ... چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه ... ! اگه نشد ... اون عشق نيست ... آدم وقتي عاشق شد ... فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد ... ! اگه غير از اين بود ... اون عشق نيست ... آدم وقتي عاشق شد ... به لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره ... ! اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست

+نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت0:38توسط امید | |

 

برای چشم عاشق تو. نامه پست می کنم


       همیشه آن تبسمی که میل توست. می کنم

 
غم شکستن و من و تو هم تمام می شود


                تو فکر راه را نکن. خودم درست می کنم

+نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت0:26توسط امید | |

سلام فکر کردم دیشب با وبلاگتون دردودل کردید اما چیزی به تاریخ دیشب 5/8 نبود.
به جای شما من الان با وبلاگتون دردودل میکنم ازصبح دانشگاهم خدا رو شکر کارام یه کم درست شد اما همون اول صبح درست بعد از یک ماه حتی بیشتر ایشون روتو دانشگاه دیدم الانم تو کافی نتم و اصلا دوست ندارم برم خونه چرا نمیتونم از کسی که باید متنفر باشم،متنفر بشم باورم نمیشه که هنوز حاضرم با وجود تمام کارایی که در حقم کردند بازم به خاطر ایشون حتی یک قطره اشک بریزم چه برسه به گریه به سادگی و تنهایی دلم میخندم-                                        چهارشنبه۶/۸/۸۸-ساعت ۱۱:۴۵

+نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت19:23توسط امید | |

امشب اولین باره که میخوام درشهرآینده محل زندگیم -اراک-بخوابم.بارون نرمی هم میادالبته دودکارخونه های اینجا هم که طبیعتا آزاردهنده هستش.درنگاه اول که شهرخوبی دیده میشه.شاید دوران دانشجوییموبا خانواده بیام اینجاشایدم رفت وامدی و۲۰ساعت راه خسته کننده با اتوبوس.البته درعین حال که امشب برام یه شب خاطره انگیزه اما حالم اصلا خوب نیست.وقتی توخونه با هاش حرفم بشه اون عصبانی ومنم عصبانی خب ادم روحیه نداره دیگه.۲۴ساعته که بهم بی محلی میکنه نمیگه زنده ای .مرده ای.غربت بهت بد نگذره و...شایدم اون نمیذاره مهلا بهم زنگ بزنه وگرنه اونو که مطمینم مهلاهیچ وقت منو یادش نمیره .منم میگم موشک جواب موشک.اهل این لجیازیها نیستم ولی بعضی وقتا مجبورم میکنه خب منم بهش ۲۴ ساعته توجهی نکردم .البته این برخوردای منحصربه فرد وجدید که تا حالا ازش ندیده بودم برام یه هشداره یعنی اون عوض شده ودیگه مثل گذشته مطیع نیست اگه اینطوریه که باید بگم:

خودم کردم که لعنت برخودم باد

یعنی اینکه خوب مدیریت نکردم وگرنه تا حالا نشده کسی تو خونه رو حرفم حرفی بزنه.بحث غرورنیست ولی این طبیعت اخلاقیمه.دیکتاتورنیستم اما اگه ببینم کسی بی منطق جلوم جبهه میگیره نمی تونم تحمل کنم.اگرم ازروی منطق باشه با کمال میل می پذیرم.اونم منی که خیلیادوست دارند من مال اونا باشم .اشک توی چشام حلقه زده به خدا ازش انتظار ندارم من درحقش کوتاهی نکردم تا حالا.چه میشه کرد خب بعضی ادما ذاتا قدرنشناسند .مخصوصا او که بزرگ شده یه خونواده زن سالاره.من احمق که براش الان از بازار اراک یه تاپم گرفتم.

بازم خودم که قلبم مهربونه

+نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت19:19توسط امید | |

 

رفتی و آهسته گفتم ، بی خطرباشی مسافر         دوست دارم با دعایم همسفرباشی مسافر

بازهم آن سوی شیشه، بوی ساک وبار وباران       دوست دارم یاد این چشمان ترباشی مسافر

اشکهایم را برایت پست خواهم کرد روزی                      باید ازاحساس قلبم باخبرباشی مسافر

بی تو من هم یک غریبم،غربت آنجا نیست تنها    می شود درعین ماندن دربه در باشی مسافر

بازمیگردم به خانه با تو وبا خاطراتت                           با منی حتی اگرهم درسفرباشی مسافر

خاطراتت مانده باقی دراتاق وهال وسالن              این زمانها دوست داری کوروکر باشی مسافر

من به تونزدیک نزدیکم به لطف خاطراتت                       با منی حتی اگرهم دورترباشی مسافر

یک نفرآهسته درزد،روزجمعه ساعت ده                 می دوم شاید توحالا پشت درباشی مسافر

                                                                   شادی صندوقی(تهران)

+نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت10:0توسط امید | |

سيمين بهبهاني: 
 
یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم، خوارش کنم زارش کنم
از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری
از رشک، آزارش دهم، وزغصه بیمارش کنم
بندی بپایش افکنم، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم
گوید مَیفزا قهر خود، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه یی، چابک تر از پروانه یی
رقصم بر ِ بیگانه یی، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگند ها، بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را، راضی ز آزارش کنم.
 

جواب ابراهيم صهبا :
 
يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
 

سيمين بهبهاني :
 
گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم
 

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
 
ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
 

جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :
صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست 
  

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت4:25توسط امید | |

 

*عشق ژرفای خود رانمی شناسد مگر به وقت فراق!(جبران خلیل جبران)

*سیاست در بـرابـر صـداقـت دیـگـران خـیـانـت و صداقـت در بـرابـر سیاسـت دیـگـران حـمـاقـت است.(دکترشریعتی)

 *حیـله و خیـانت اغـلب از افــراد ناتــوان سر می زنــد.(لارشفوکو)

*بـرگ در انـتـهاي زوال مي افـتد و ميـوه در اوج کـمال، بنـگـر که چـگونه مي افـتي : چـون برگـي زرد يا سيـبـي سرخ (کنفوسیوس)

*طلا را به وسيله آتش.زن را به وسيله طلا و مرد را به وسيله زن امتحان کنيد.(فیثاغورث)

+نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت4:2توسط امید | |

 

درخدمت خلق بندگی ماراکشت

وندر پی نان دوندگی ما را کشت

هم محنت روزگار وهم منت خلق

ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت!

+نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت2:23توسط امید | |

 

من برای "تنها نبودن"،

آدم‌های زیادی دور و برم دارم،

 آن چیزی که ندارم

 "اوست" برای "باهم بودن" !  

+نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت10:1توسط امید | |

 

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن

 

من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي‌رود...

+نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت9:59توسط امید | |

           

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش!

+نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت9:51توسط امید | |

                 یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم                                    

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست                                      

گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق                                           

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند                                       

طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم 

+نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت1:51توسط امید | |

 
این همه رنجی که دنیا بر سر ما میکند

غیر ما هر کس که باشد ترک دنیا میکند

بارها گفتم که فردا ترک دنیا میکنم

چون که یادت میکنم امروزو فردا میکنم

+نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت1:47توسط امید | |

 
 
 

 

کنارت هستم برای روزی که  دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم

مردت هستم برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیری تا شاهزاده این مملکت بشوی

مردی که پا به پایت در مغازه های شهر  می آید تا وسواسهایت  را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟منم!

برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسی که دختر خوبی برایشان نبوده باشی، من کنارت هستم تا خدمتشان کنیم و نترسی...

برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان  به بهشت میروند من کنارتم تا درد یتیمی را کمتر حس کنی

مردی که اشکهایت را میبوسد و موهای پریشانت را شانه میزند، منم

 

برا ی ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحم تو به امانت می آید ، منم که کنارتم و تو در آغوش من هست که می آرامی

در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری ، وقتی از قیافه می افتی و شکمت خط خطی میشود و نمیتوانی حتی درست راه بروی ، منم که کنارتم و شبها تن خسته ات را در آغوش میگیرم

مردی که دستانت را در آن لحظات پر درد و امید تولد  میگیرد  و عرق از پیشانی پر دردت پاک میکند منم

مردی که موهای تو و دخترت را قبل از خواب شانه میکند و هر دوی شما را در آغوش مردانه اش میخواباند منم

مردی که شبهای بیخوابی برایت قهوه و کیک شکلاتی می اورد تا قصه زندگیت را گوش میکند ، منم

مردی که با دستان خسته اش ،پاهای  خسته تر تو از این زندگی سخت را ، هر شب نوازش میکند تا بیارامند کیست؟ منم

 

تو برف زمستون ، وقتی از خواب پا میشی و میری پشت پنجره ،اونیکه روی بخار شیشه اتاق اسمت را نوشته منم

مردی که فال قهوه برات میگیرد و تو فنجونش انگشت میزنی تا برایت از فرشتگان و سرنوشت زیبایت حرف بزند منم

مردی که اصرار داری موهایش را خودت اصلاح کنی منم

مردی که بلد نبود ،اما دوست داشت  ناخنهایت را لاک بزند منم.

کسیکه بارها و بارها نازت را میکشد و قهرهایت را خریدار است هنوز ، منم

مردی که هر پنجشنبه سالهاست به خاطر نذر روز خواستگاریش ، در خیریه ها کار میکند به عشقت و به شکرانه بودنت ، منم

سالهاست که شب عید میروی سراغ یتیمها تا شادشان کنی ، مردی که تمام این سالها کنارت کادو ها را خریده و روبان زده و همراهت بوده منم.

وقتی از سر کار میخواهی به خانه بروی ، مردی که پیاده می آید کنارت که تا خانه با هم قدم بزنید ، کسی نیست جز من.

مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و تو حاجت روایش میکنی منم 

آهای دختر شبهای پاییز ٬!

شبها که مضطرب از خواب میپری و تو تاریکی در بسترت میگردی که  ببینی هستم یا نه ، نبین...لمس کن  تن مردی را که سردی  روزگار را به خاطر تو به  گرمای  آغوشش مبدل کرده

 

اونیکه به خاطرت ، ته اقیانوس وسط تاریکی و خطر میرود تا صدفی به نامت بگشاید و شاید مرواریدی  لایقت بیاید ، منم

اونیکه بعد  از سالها  همسری ، بدن از تناسب افتاده ات را می بوید و می بوسد منم

روزی که اولین موی سپیدت را در آینه میبینی و اشک در چشمانت حلقه میزند ، منم که موهایت را در دستان مردانه ام جمع میکنم و در آغوشم سفت میفشارمت و در گوشت زمزمه میکنم که

 « امروز دو برابر عاشقتم ای شراب کهنه »

روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایت میشوی ، منم که بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای باتو بودن معاوضه نخواهم کرد

برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و تو در اتاقهایشان میگریی ، منم مردی که دستانت را میگیرد و تو را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر میخواهی با بیکرانگی آب از دلتنگیهایت بگویی

برای روزهایی که جسمت تغییر میکند و فکر میکنی دیگر زن نیستی و میترسی  ؛ منم که بارها و بارها حس زن بودنت را به تک تک سلولهایت یاد آوری میکنم...همان مرد وحشی روزهای اولمان میشوم تا یادت نرود که  تویی شاه بیت غزل زندگی من.

******************************

مردی که برایت فال حافظ میگیرد و تو  حافظیه برایت  نماز اقامه میکند منم

مردی که دیوارهای مسجد الحرام را به احترامت میبوسد منم

مردی که در قنونتش سلامتی تو و شادی روح تو را میخواهد منم

مردی که بعد از نماز صبحش ، بالا سرت می آید و با بوسه ای بر پیشانی ات بیدارت میکند منم...من همان کسی هستم که سالهاست قامت تو را در هنگام اقامه نماز در چادر سپید ، با بهشت معاوضه نکرده است

تو همه معنویتی هستی که در زندگیم توشه بر گرفته ام

عشق تو دروازه ورود من به بیکران الهی بود...بک یا الله من هم تویی

بگذار نا محرمان بپندارند من کافرم...کفر و ایمان من تویی

مردی که منیتهایش تویی ، منم

لندن-یکشنبه ۲۴نوامبر 

 

 

 



+نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت1:20توسط امید | |

 

مي نهم گردن به عشقت يار قربان کن مرا

فارغ از رنج و عذاب و درد هجران کن مرا

چون دو زلف عنبرينت اي بهار آرزو

تا مگر آئي به آغوشم پريشان کن مرا

چشم قرباني بـه قربانگاه حيران مي شود 

شـوخ چشمانم به حسن خويش حيران کن مرا

دوستان شادند از دلـدار و من نا شادمان

روي خود بنما به بزم خويش مهمان کن مرا

طفلکان از بهر عيدي شاد کام و خرمند

دلبرا با بوسه خود شاد و خندان کن مرا

تحفه عيدي برايت نقـد جان را ميد هم

اي بـه قربانت بدين تقدير فرمان کن مرا

+نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت1:13توسط امید | |

آیین عشق بازی دنیا عوض شده است

                                                           یوسف عوض شده است زلیخا عوض شده است

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی

                                                          در عشق سالهاست که فتوا عوض شده است

خو کن به قایقت که به ساحل نمیرسی

                                                           خو کن که جای کشتی و دریا عوض شده است

آن باوفا کبوتر جلدی که پر گرفت

                                                          اکنون به خانه آمده اما عوض شده است

حق داشتی مرا نشناسی به هرجهت

                                                          من همچنان همانم و دنیا عوض شده است

+نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت2:0توسط امید | |

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

                                                                  چشم خواب آلوده اش را مستی رؤیا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود

                                                                  عکس شیدایی در آن آیینه ی سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت

                                                                  دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

در دل بیزار خود جز بیم و رسوایی نداشت

                                                                   گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

                                                                  برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

بر لب لرزان من فریاد دل خاموش بود

                                                                   آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ

                                                                   آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

+نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت1:58توسط امید | |

چقدر سخته تو چشای کسی که تموم عشقتو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به

 قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم

 دوسش داری. چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار

 غرورش همه ی وجودت له شد. چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی

 دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی. چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها

 تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری. چقدر سخته گل

 آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی:

 

                                         گل من باغچه ی نو مبارک!

+نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت2:14توسط امید | |

 

شاد بودن بزرگترین انتقامیست که می شود از زندگی گرفت!

ومن هم بهش میگم:

دل پاکت را برای کسی که مفهوم عشق را نمی داندمهربان نکن!

+نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت1:40توسط امید | |

استقلال قهرمان میشه .

            خدامیدونه که حقشه.

                     به لطف یزدان وبچه ها.

استقلال قهرمان میشه

+نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت23:21توسط امید | |

ما چون ز دری پای کشیدیم. کشیدیم

                                                امید ز هر کس که بریدیم. بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

                                                از گوشه ی بامی که پریدیم. پریدیم 

+نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت1:52توسط امید | |

سلا‌م گلشیفته جان؛این روزها نام تو را از خیلی‌ها می شنوم و در هر مجلس و مهمانی ای نقل زبانهایی.شنیده ام رفته ای به ینگه دنیا و حجابت را از سر برداشته ای و...

گلشیفته جان،وقتی ۲ سال پیش با پسر بزرگم رفتم به سینما كه فیلم میم مثل مادرت را ببینم،از بازی گرم و صمیمانه تو همه صورتم از اشك خیس شد،آن لحظه شك نداشتم كه همه مادران ایرانی شبیه گلشیفته اند و گلشیفته،نقش پنهانی ا ست از تصویر مادری كه هر ایرانی در ضمیرش دارد.مادری كه همه وجودش ایثار و از خود گذشتگی است،می سوزد تا نورو گرمی و محبت وحیات ببخشد،"هست"برای آن كه فرزندش "باشد."مادری كه یك زیبایی آسمانی در رخسارش موج می زند و ترنم لبانش به ذكری الهی،در خانه نور می پراكند.
یادت هست هنگامی كه تو با مشت به شیشه كوبیدی و دستت غرق خون شد تا فرزندت نجات یابد،چگونه رسول ملا‌قلی پور در پشت صحنه زار زار گریست؟رسول،چهره مادر خودش را در تو ترسیم كرد.تو زنی شدی به شكل مادر رسول،به شكل مادر همه ایرانی‌ها.این تاج افتخار را رسول بر سرت گذاشت پیش از آن كه آن حادثه،آن خبر شوم رخ دهد.
اما حالا‌ تو رفته ای آن ور دنیا و عوض شده ای.می گویند می خواهی ستاره فیلم‌های‌هالیوود شوی.
گلشیفته جان،نمی دانم كه مادرت در قید حیات هست یا نه،اما می خواهم به عنوان یك مادر با تو حرف بزنم.دخترم،تو می دانی كه‌هالیوود كجاست؟
می دانم كه هنر پیشه هستی و به اندازه همه گیس‌های سفید من در شباب عمرت فیلم دیده ای،عمرت دراز باد مادر،اما خبر از دنیای‌هالیوودی‌ها داری؟می دانی این اختاپوس بر هر زنی كه چنگ بیندازد تا چه منجلا‌ب‌هایی سقوطش می دهد؟ دخترم،دنیای غربی كه تو اكنون به آنجا رفته ای،ترمز بریده است.غرق شدن در تنعمات عجیب و تهوع آور جسمی،دارد مثل موریانه پایه‌های خانواده‌ها رادر غرب می جود...می دانم،می دانم كه آنها پیشرفته اند،اما این پیشرفت‌ها چشمت را كور نكند.
دخترم،برای من كه مادرم قابل تصور نیست كه چگونه یك هنرپیشه زن غربی،در حالی كه از استودیو به خانه می آید و تنش به ننگ بوی مردی غریبه آغشته است،می تواند آغوشی پر از عشق را به همسرش هدیه دهد؟ چگونه چنین زنی همراه فرزندش،در برابر پرده سینما یا تلویزیون می نشیند،و صحنه هم آغوشی خود و هنرپیشه ای بیگانه را تماشا می كند؟گلشیفته جان،دنیای رسانه و تبلیغات،خیلی پر هیاهوست مادر جان!مبادا زرق و برق‌هالیوود چشمت را كور كند كه گوهر عصمت و عفافت را بدزدند. شهرت،طعم خوشایندی دارد در شباب عمر.شهرت،یعنی پول،احترام،فلشهای پرنور دوربین‌های عكاسی و هلهله و هورای میلیونها هوادار در سراسر جهان.دخترم،هالیوود می تواند تو را به قله شهرت جهان برساند،می تواند نام تورا در تاریخ سینمای جهان جاودانه كند،می تواندحساب بانكی تو را با ارقام نجومی پر كند،دستشان درد نكند،خیلی هم خوب است كه به این چیزها می رسی مادر.اما به یاد داشته باش كه حتی اگر لباسی از یاقوت برتنت كنند،تاجی از الماس بر سرت بگذارند،و در قصری پر از جواهرات رنگین و افسانه ای ساكنت كنند، جای خانه ای گرم از محبت و هلهله شادمانه كودكت را نخواهد گرفت.این درسی بود كه رسول ملا‌قلی پور به تو یاد داد،اما خیال می كنم خوب این درس را یاد نگرفته ای.از تو خواهش می كنم یك بار دیگر بنشین و فیلم میم مثل مادر را ببین؛ببین رسول می خواسته در این فیلم چه چیزرا به تو و به همه دختران ما حالی كند؟
فراموش نكن گلشیفته جان كه تو اول یك مادر هستی،بعد یك هنرپیشه،اول یك مادر هستی بعد یك شهروند،اول یك مادر هستی بعد یك...حتی همسر. گلشیفته،هیچ چیز،هیچ چیز در دنیا وجود ندارد كه بخواهی برای آن لذت یك مادر پاك و نورانی بودن را از دست بدهی.تمام فرصت‌های درخشان‌هالیوود هم نمی تواند لذت یك لحظه از تجربه شگفتی را كه امثال مادر ملا‌قلی پور درك كرده اند به توهدیه بدهد.هنرپیشه باش گلشیفته جان،به فكر ترقی و پیشرفت باش عزیزم، اما قبل از هر چیز یك"مادر"باش

+نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت7:23توسط امید | |

 

وای خدای من!وبلاگم ۳ساله شد.

به همه اونائی که دراین مدت یاروهمراهم بودن خسته نباشیدمیگم.

سالگرد تولد وبلاگمو به خودم وتموم عاشقای منزل جانان تبریک می گم.

+نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت0:23توسط امید | |

عشق یعنی انتظار یعنی سراب              عشق یعنی دیدن رویا و خواب
 
عشق یعنی غصه و غم در دلت            عشق یعنی کاش میشد هم دلت
 
 عشق یعنی سوختن هم ساختن               عشق یعنی خواهش دل باختن
 
 عشق یعنی زندگی با او وبس         در هوایش روز وشب خاموش وبس
 
 عشق یعنی در تمنای وصال             روز و شب باشی برایش جان نثار
 
  عشق یعنی یک تبسم یک نگاه              کن تماشایش ولی با عشق و آه
 
  عشق یعنی آرزو در دل کشی           روز و شب را با خیالش سر خوشی
 
  عشق یعنی بی قراری بی کسی                    زندگی با یک بغل دلواپسی
 
  عشق یعنی این دلم کم طاقت است         با وجودش بی قراری عادت است
 
 عشق یعنی بین جفا و هیچ گو                 عشق یعنی کن وفا و هیچ جو
 
 عشق یعنی گفتن ای کاشها                       با خیالش بودن اندر خوابها
 
 عشق یعنی صبر کردن سوختن                در رهش دیوانه وار افروختن
 
  عشق یعنی او اگر چیزی نگفت               تو بگویی راز دل را هم نخست
 
  عشق یعنی این دلم بیچاره است         در رهش هر روز و شب آواره است
 
  عشق یعنی گر رسیدی سوی او                   کن فدا جان را فقط در راه او

+نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت0:16توسط امید | |